دلنوشته های افشین گلکار

در دیاری که در آن نیست کسی یار کسی!یارب ای کاش نیفتد به کسی کار کسی

دخترا عاشق حرف میشن ، پسرا عاشق زیبایی ،
دلیل اینکه دخترا آرایش می کنن و پسرا دروغ میگن همینه

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط افشین گلکار نظرات ()

 در زندگی بعدی من می­خواهم در جهت معکوس زندگی کنم !

با مردن شروع می­کنی و می­بینی که همه چیز خیلی
عجیب است...

سپس بیدار می­شوی و می­بینی که در خانه سالمندان
هستی!

...و هر روز که می­گذرد حالت بهتر می­شود...!

بعد از مدتی چون خیلی سالم و سرحال می­شوی از آنجا اخراجت می کنند! بعد از آن می­روی و حقوق بازنشستگی­ات را می­گیری و وقتی کارت را شروع میکنی در همان روز اول یک ساعت مچی طلا می­گیری و یک میهمانی برایت ترتیب داده می­شود !!!

میهمانی ای که موقع بازنشستگی برای شما می­گیرند و به شما پاداش یا هدیه می­دهند. 40 سال آزگار کار می­کنی تا جوان شوی و از بازنشستگی­ات لذت ببری...!

سپس حال می­کنی و الکل می­نوشی و تعداد زیادی دوست دختر خواهی داشت و کمی بعد باید خودت را برای دبیرستان آماده کنی !!! سپس دبستان و بعد از آن تبدیل به یک بچه می­شوی و بازی می­کنی و هیچ مسوولیتی نداری...

سپس نوزاد می­شوی و آنگاه به دنیا می­آیی !

در این مرحله 9 ماه را باید به حالت معلق در یک آب گرم مجلل صفا ­کنی که دارای حرارت مرکزی است و سرویس اتاق هم همیشه مهیا است، و فضا هر روز بزرگتر

 می­شود، واااای! و در پایان شما با یک ارضاء به پایان می­رسید...!

کدام پایان زیبا تر است؟

می­ بینید که حق با بنده است !!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۸ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ توسط افشین گلکار نظرات ()

کدام واقعی تریم ؟!

تو که در خیال من زندگی میکنی

یا

من که در خیال تو مرده ام ؟!

.

.

.

تو

بی گمان واقعی ترین خیال منی

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٧ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ توسط افشین گلکار نظرات ()

وفا نکردی و کردم ، خطا ندیدی و دیدم

شکستی و نشکستم ، بُریدی و نبریدم

 

اگر ز خلق ملامت ، و گر ز کرده ندامت

کشیدم از تو کشیدم ، شنیدم از تو شنیدم

 

کی ام ، شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب

ز چشم ناله شکفتم ، به روی شکوه دویدم

 

مرا نصیب غم آمد ، به شادی همه عالم

چرا که از همه عالم ، محبت تو گزیدم

 

چو شمع خنده نکردی ، مگر به روز سیاهم

چو بخت جلوه نکردی ، مگر ز موی سپیدم

 

بجز وفا و عنایت ، نماند در همه عالم

ندامتی که نبردم ، ملامتی که ندیدم

 

نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل

ز دست شکوه گرفتم ، بدوش ناله کشیدم

 

جوانی ام به سمند شتاب میشد و از پی

چو گرد در قدم او ، دویدم و نرسیدم

 

به روی بخت ز دیده ، ز چهر عمر به گردون

گهی چو اشک نشستم ، گهی چو رنگ پریدم

 

وفا نکردی و کردم ، بسر نبردی و بردم

ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟

 

 

ولی داستان عشق و خیانتی که باعث سروده شدن این شعر شد به گوش کمتر
کسی رسیده

مهرداد اوستا در جوانی عاشق دختری شده و
قرار ازدواج میگذارند...


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٦ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط افشین گلکار نظرات ()

سلطه گری را گفتند چه خوری ؟

گفت: گوشت ملت، گفتند:چه نوشی؟ گفت: خون ملت............

گفتند: چه پوشی؟ گفت: پوست ملت، وی را گفتند از
چه راه

 اینها را بدست میاوری؟ گفت: از جهل مردمان! گفتند ازجهل

چگونه نگهداری و مراقبت میکنی؟ گفت در جعبة‌ طلائی
خرافات!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!   --

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۳٠ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ توسط افشین گلکار نظرات ()

خدایا...

کودکان گل فروش را میبینی؟!

مردان خانه به دوش...؟

دخترکان تن فروش...؟

مادران سیاه پوش...؟

محرابهای فرش پوش...؟

روحانی های وطن فروش...؟

پسران کلیه فروش...؟

زبانهای عشق فروش...؟

انسانهای آدم فروش...؟

همه را میبینی؟

میخواهم یک تکه از آسمان را بخرم,

 دیگر زمینت بوی انسانیت و زندگی نمیدهد.

احساس میکنم بد بازی رو باختم...

حواست هست!!؟

من یارت بودم...نه حریفت

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱۸ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط افشین گلکار نظرات ()

بعضی ها ارتفاع دیوار بیشعوریشان آنقدر بلند است که در چهاردیواری آن محصور میشوند.. نه خورشید را میبینند نه انعکاس نور آن را..

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱٢ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ توسط افشین گلکار نظرات ()

 

دو گدا در خیابانی نزدیک واتیکان کنار هم نشسته بودند. یکی صلیب گذاشته

 

بود و دیگری ستاره داوود... مردم زیادی که از آنجا رد می شدند، به هر دو

نگاه می کردند و فقط در کلاه اونی که پشت صلیب نشسته بود پول می

انداختند.

کشیشی از آنجا می گذشت، مدتی ایستاد و دید که مردم فقط به گدایی که صلیب

دارد پول می دهند و هیچ کس به گدای پشت ستاره داوود چیزی نمی دهد. رفت

جلو و گفت: رفیق بیچاره من، متوجه نیستی؟ اینجا مرکز مذهب کاتولیک است.

پس مردم به تو که ستاره داوود گذاشتی پول نمی دهند، به خصوص که درست

نشستی کنار یه گدای دیگری که صلیب دارد. در واقع از روی لجبازی هم که

باشد مردم به اون یکی پول میدهند نه تو.

گدای پشت ستاره داوود بعد از شنیدن حرفهای کشیش رو کرد به گدای پشت صلیب

و گفت: هی "موشه" نگاه کن کی اومده به برادران "گلدشتین*" بازاریابی یاد

بده؟

* مراقب باشید به لجبازی با یکی، سکه تان را در کلاه دیگری نیاندازید، یا

رای تان را در صندوق دیگری نیاندازید!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱٢ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ توسط افشین گلکار نظرات ()

مایکل شوماخر چندین سال متوالی در مسابقات رالی در دنیا اول شد.

وقتی رمز موفقیتش را پرسیدند، در جواب گفت:

تنها رمز موفقیت من این است که زمانی که دیگران ترمز می گیرند، من گاز می دهم...

 (مطالعه کن وقتی که دیگران در خوابند)

 (تصمیم بگیر وقتی که دیگران مرددند)

 (خود را آماده کن وقتی که دیگران درخیال پردازیند)

(شروع کن وقتی که دیگران در حال تعللند)

 (کار کن وقتی که دیگران در حال آرزو کردنند)

 (صرفه جویی کن وقتی که دیگران در حال تلف کردنند)

 (گوش کن وقتی که دیگران در حال صحبت کردنند)

 (لبخند بزن وقتی که دیگران خشمگینند)

 (پافشاری کن وقتی که دیگران در حال رها کردنند)

و در آخر به یاد خدا باش وقتی دیگران از یاد او غافلند

!و در کار های نیک از دیگران پیشی بگیر وقتی همه ترمز می گیرند

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱۱ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ توسط افشین گلکار نظرات ()

این روز ها ؛ همه ناقص الخلقه هستند .

...

هیچ کس دل و دماغ ندارد ... !!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۸ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط افشین گلکار نظرات ()


I always feel happy, you know why?
من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟

Because I don't expect anything from anyone,
برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم،

Expectations always hurt .. Life is short .. So love your life ..
انتظارات همیشه صدمه زننده هستند .. زندگی کوتاه است .. پس به زندگی ات
عشق بورز ..

Be happy .. And keep smiling .. Just Live for yourself and ..
خوشحال باش .. و لبخند بزن .. فقط برای خودت زندگی کن و ..

Befor you speak » Listen
قبل از اینکه صحبت کنی » گوش کن

Befor you write » Think
قبل از اینکه بنویسی » فکر کن

Befor you spend » Earn
قبل از اینکه خرج کنی » درآمد داشته باش

Befor you pray » Forgive
قبل از اینکه دعا کنی » ببخش

Befor you hurt » Feel
قبل از اینکه صدمه بزنی » احساس کن

Befor you hate » Love
قبل از تنفر » عشق بورز
That's Life … Feel it, Live it & Enjoy it.
زندگی این است ... احساسش کن، زندگی کن و لذت ببر

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٩ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ توسط افشین گلکار نظرات ()

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،

و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،

و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،

بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی..............


برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،

از جمله دوستان بد و ناپایدار،

برخی نادوست، و برخی دوستدار

که دست کم یکی در میانشان

بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،

برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،

نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،

که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،

تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی

نه خیلی غیرضروری،

تا در لحظات سخت

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است

همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.



همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی

نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند

چون این کارِ ساده ای است،

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند

و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان که هستی

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی

و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی

و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی

چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد

و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم حیوانی را نوازش کنی

به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی

وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.

چرا که به این طریق

احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.


امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی

هرچند خُرد بوده باشد

و با روئیدنش همراه شوی

تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد..

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی

زیرا در عمل به آن نیازمندی

و برای اینکه سالی یک بار

پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.

فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی

و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی

که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان

باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد


دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم

 

ادامه مطلب یکم حرف های خودمونی! اینبار سنگ ب  سرم خورده حرف هام را آخربار زدمچشمک


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٥ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ توسط افشین گلکار نظرات ()

 

پدری با پسری گفت به قهر

 

    که تو آدم نشوی جان پدر             

 

 

 

حیف از آن عمر که ای بی سروپا

 

در پی تربیتت کردم سر 

 

 

 

دل فرزند از این حرف شکست                           

 

بی خبر از پدرش کرد سفر 

 

 

 

رنج بسیار کشید و پس از آن                            

 

زندگی گشت به کامش چو شکر 

 

 

 

عاقبت شوکت والایی یافت                               

 

حاکم شهر شد و صاحب زر 

 

 

 

چند روزی بگذشت و پس از آن                         

 

امر فرمود به احضار پدر 

 

 

 

پدرش آمده از راه دراز                                

 

نزد حاکم شد و بشناخت پسر 

 

 

 

پسر از غایت خودخواهی و کبر                            

 

نظر افکند به سراپای پدر 

 

 

 

گفت گفتی که تو آدم نشوی                              

 

تو کنون حشمت و جاهم بنگر

 

 

 

 

 

پیر خندید و سرش داد تکان 

 

گفت این نکته برون شد از در

 

 

 

من نگفتم که تو حاکم نشوی»

 

« گفتم آدم نشوی جان پدر

 

"عبدالرحمان جامی"


نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٤ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ توسط افشین گلکار نظرات ()

بسیاری از مردم کتاب "شاهزاده کوچولو " اثر "اگزوپری" (آنتوان دو سنت‌اگزوپری) را می شناسند. اما شاید همه ندانند که او خلبان جنگی بود و با نازیها جنگید و کشته شد. قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیکتاتوری فرانکو می جنگید. او تجربه های حیرت آور خود را در مجموعه ای به نام لبخند گردآوری کرده است. در یکی از خاطراتش می نویسد که او را اسیر کردند و به زندان انداختند او که از روی رفتارهای خشونت آمیز نگهبانان حدس زده بود که روز بعد اعدامش خواهند کرد مینویسد :"مطمئن بودم که مرا اعدام خواهند کرد به همین دلیل بشدت نگران بودم. جیبهایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا کنم که از زیر دست آنها که حسابی لباسهایم را گشته بودند در رفته باشد یکی پیدا کردم و با دست های لرزان آن را به لبهایم گذاشتم ولی کبریت نداشتم. از میان نرده ها به زندانبانم نگاه کردم. او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یک مجسمه آنجا ایستاده بود. فریاد زدم "هی رفیق کبریت داری؟" به من نگاه کرد شانه هایش را بالا انداخت و به طرفم آمد. نزدیک تر که آمد و کبریتش را روشن کرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد. لبخند زدم و نمی دانم چرا؟ شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این که خیلی به او نزدیک بودم و نمی توانستم لبخند نزنم. در هر حال لبخند زدم و انگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر کرد. میدانستم که او به هیچ وجه چنین چیزی را نمیخواهد ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت و به او رسید و روی لبهای او هم لبخند شکفت. سیگارم را روشن کرد ولی نرفت و همانجا ایستاد و مستقیم در چشمهایم نگاه کرد و لبخند زد من حالا با علم به اینکه او نه یک نگهبان زندان که یک انسان است به او لبخند زدم. نگاه او حال و هوای دیگری پیدا کرده بود ... 

پرسید: "بچه داری؟" با دستهای لرزان کیف پولم را بیرون آوردم و عکس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم و گفتم :" اره ایناهاش" او هم عکس بچه هایش را به من نشان داد و درباره نقشه ها و آرزوهایی که برای آنها داشت برایم صحبت کرد. اشک به چشمهایم هجوم آورد. گفتم که می ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم. دیگر نبینم که بچه هایم چطور بزرگ می شوند. چشم های او هم پر از اشک شدند. ناگهان بی آنکه که حرفی بزند قفل در سلول مرا باز کرد و مرا بیرون برد. بعد هم مرا بیرون زندان و جاده پشتی آن که به شهر منتهی می شد هدایت کرد! نزدیک شهر که رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی آنکه کلمه ای حرف بزند!


یک لبخند زندگی مرا نجات داد! 
بله لبخند بدون برنامه ریزی؛ بدون حسابگری؛ لبخندی طبیعی زیباترین پل ارتباطی آدم هاست.
ما لایه هایی را برای حفاظت از خود می سازیم. لایه مدارج علمی و مدارک دانشگاهی، لایه موقعیت شغلی و این که دوست داریم ما را آنگونه ببینند که نیستیم.
زیر همه این لایه ها من حقیقی و ارزشمند نهفته است. من ترسی ندارم از این که آن را روح بنامم من ایمان دارم که روح های انسان ها است که با یکدیگر ارتباط برقرار می کنند و این روح ها با یکدیگر هیچ خصومتی ندارد. متاسفانه روح ما در زیر لایه هایی ساخته و پرداخته خود ما که در ساخته شدنشان دقت هولناکی هم به خرج می دهیم ما از یکدیگر جدا می سازند و بین ما فاصله هایی را پدید می آورند و سبب تنهایی و انزوایی ما می شوند.
داستان اگزوپری داستان لحظه جادویی پیوند دو روح است که آدمی به هنگام عاشق شدن و نگاه کردن به یک نوزاد این پیوند روحانی را احساس می کند. وقتی کودکی را می بینیم چرا لبخند می زنیم؟ چون انسان را پیش روی خود می بینیم که هیچ یک از لایه هایی را که نام بردیم روی من طبیعی خود نکشیده است و با همه وجود خود و بی هیچ شائبه ای به ما لبخند می زند و آن روح کودکانه درون ماست که در واقع به لبخند او پاسخ می دهد.




بقول ویکتورهوگو که می گوید:
لبخند کوتاهترین فاصله بین دو نفر است و نزدیک ترین راه برای تسخیر دلها



انسان تنها آفریده ای است که میتواند بخندد، پس لبخند بزن دوست من

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٥ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ توسط افشین گلکار نظرات ()

همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود.

نوبت به او رسید: دوست داری روی زمین چه کاره باشی؟

گفت:می خواهم به دیگران یاد بدهم.پذیرفته شد.

چشمانش را بست. دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ درآمده است.

با خود گفت:حتماً اشتباهی رخ داده ،من که این را نخواسته بودم.

سالها گذشت. روزی داغی اره را روی کمر خود احساس کرد.

با خود گفت: و این چنین عمر من به پایان رسید و من بهره خود را از زندگی نگرفتم.با فریاد غمباری سقوط کرد. با صدایی غریب که از روی تنش بلند می شد به هوش آمد.

حالا تخته سیاهی بر دیوار کلاس شده بود.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٩ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ توسط افشین گلکار نظرات ()


Design By : Pichak