دلنوشته های افشین گلکار

در دیاری که در آن نیست کسی یار کسی!یارب ای کاش نیفتد به کسی کار کسی

بعد از سالها دختر کبریت فروش را دیدم.
بزرگ و زیبا شده بود به او گفتم: کبریتهایت ک...و! میخواهم این سرزمین را به آتش بکشم.
خنده تلخی کرد و گفت: کبریتهایم را نخریدند سالهاست که تن میفروشم!
می خری؟
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٤ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ توسط افشین گلکار نظرات ()


کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت.تصمیم گرفت زیر درخت
مدتی استراحت کند.لذا کلاه ها را کنار گذاشت وخوابید.وقتی بیدار شد
متوجه شدکه کلاه ها نیست . بالای سرش را نگاه کرد . تعدادی میمون را دید که کلاه را برداشته اند.
فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد.در حال فکر کردن سرش 
را خاراند ودید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاه را ازسرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند.به فکرش رسید... که کلاه خود را روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد. میمونها هم کلاهها را
بطرف زمین پرت کردند.او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد.
سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد.پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش 
را تعریف کرد و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد  چگونه برخورد کند. یک روز که او از همان جنگلی گذشت در زیر 
درختی استراحت کرد وهمان قضیه برایش اتفاق افتاد. او شروع به خاراندن سرش کرد.میمون ها هم همان کار را کردند.او کلاهش
را برداشت,میمون ها هم این کار را کردند.نهایتا کلاهش را بر روی زمین
انداخت.ولی میمون ها این کار را نکردند.
 
 

یکی از میمون ها از درخت پایین امد و کلاه رااز سرش برداشت 
و در گوشی محکمی به او زد و گفت : فکر می کنی فقط تو پدر بزرگ داری؟؟؟
نکته : رقابت سکون ندارد.
 
 
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢۸ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ توسط افشین گلکار نظرات ()

 

 

اوایل دهه شصت نوجوانی بیش نبودم ، اما خوب بخاطر دارم آن روزهایی را که

تنها شامپوی موجود ، شامپو خمره ای زرد رنگ داروگر بود.تازه آن را هم باید

از مسجد محل تهیه میکردیم و ااگر شانس یارمان بود و از همان شامپوها یک

عدد که صورتی رنگش که رایحه سیب داشت گیرمان می آمد حسابی کیف

میکردیم.سس مایونز کالایی لوکس به حساب می آمد و ویفر شکلاتی یام یام تنها

دلخوشی کودکی بود. صف های طولانی در نیمه شب زمستان برای 20 لیتر نفت

، بگو مگوها سر کپسول گاز که با کامیون در محله ها دیده میشد ، خالی کردن

گازوئیل با ترس و لرز در نیمه های شب. روغن، برنج و پودر لباسشویی جیره

بندی بود، نبود پتو در بازار خانواده تازه عروسان را برای تهیه جهیزیه به دردسر

می انداخت و پو شیدن کفش آدیداس یک رویا بود. همه اینها بود، بمب هم بود و

موشک و شهید و ... اما کسی از قحطی صحبت نمی کرد! یادم هست با تمام

فشارها وقتی وانت ارتشی برای جمع آوری کمک های مردمی وارد کوچه می

شد بسته های مواد غذایی، لباس و پتو از تمام خانه ها سرازیر بود. همسایه ها از

حال هم با خبر بودند، لبخند بود، مهربانی بود، خب درد هم بود. امروز اما

فروشگاه های مملو از اجناس لوکس خارجی در هر محله و گوشه کناری به چشم

می خورند و هرچه بخواهید و نخواهید در آنها هست. از انواع شکلات و تنقلات

گرفته تا صابون و شامپوی خارجی، لباس و لوازم آرایش تا موبایل و تبلت،

داروهای لاغری تا صندلی های ماساژور، نوشابه انرژی زا تا بستنی با روکش

طلا، رینگ اسپرت تا... و حال با تن های فربه، تکیه زده بر صندلی ها نرم

اتومبیل های گرانقیمت از شنیدن کلمه قحطی به لرزه افتاده به سوی بازارها هجوم

می بریم. مبادا تی شرت بنتون گیرمان نیاید! مبادا زیتون مدیترانه ایی نایاب شود!

ویسکی گیرمان نیاید چی!؟ اشتهایمان برای مصرف، تجمل، پز دادن و له کردن

دیگران سیری ناپذیر شده است. ورشکسته شدن انتشارت، بی سوادی

دانشجوهامان، بی سوادی استادها، عقب افتادگی در علم و فرهنگ و هنر، تعطیلی

مراکز ادبی فرهنگی و هنری و ... برایمان مهم نیست ولی از گران شدن ادکلن

مورد علاقم مان سخت نگرانیم! ... می شود کتابها نوشت... خلاصه اینکه این

روزها لبخند جایش را به پرخاش داده و مهربانی به خشم. هرکس تنها به فکر

خویش است به فکر تن خویش! قحطی امروز قحطی انسانیت است قحطی همدلی

قحطی عشق

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱٦ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ توسط افشین گلکار نظرات ()

دخترا عاشق حرف میشن ، پسرا عاشق زیبایی ،
دلیل اینکه دخترا آرایش می کنن و پسرا دروغ میگن همینه

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط افشین گلکار نظرات ()

 در زندگی بعدی من می­خواهم در جهت معکوس زندگی کنم !

با مردن شروع می­کنی و می­بینی که همه چیز خیلی
عجیب است...

سپس بیدار می­شوی و می­بینی که در خانه سالمندان
هستی!

...و هر روز که می­گذرد حالت بهتر می­شود...!

بعد از مدتی چون خیلی سالم و سرحال می­شوی از آنجا اخراجت می کنند! بعد از آن می­روی و حقوق بازنشستگی­ات را می­گیری و وقتی کارت را شروع میکنی در همان روز اول یک ساعت مچی طلا می­گیری و یک میهمانی برایت ترتیب داده می­شود !!!

میهمانی ای که موقع بازنشستگی برای شما می­گیرند و به شما پاداش یا هدیه می­دهند. 40 سال آزگار کار می­کنی تا جوان شوی و از بازنشستگی­ات لذت ببری...!

سپس حال می­کنی و الکل می­نوشی و تعداد زیادی دوست دختر خواهی داشت و کمی بعد باید خودت را برای دبیرستان آماده کنی !!! سپس دبستان و بعد از آن تبدیل به یک بچه می­شوی و بازی می­کنی و هیچ مسوولیتی نداری...

سپس نوزاد می­شوی و آنگاه به دنیا می­آیی !

در این مرحله 9 ماه را باید به حالت معلق در یک آب گرم مجلل صفا ­کنی که دارای حرارت مرکزی است و سرویس اتاق هم همیشه مهیا است، و فضا هر روز بزرگتر

 می­شود، واااای! و در پایان شما با یک ارضاء به پایان می­رسید...!

کدام پایان زیبا تر است؟

می­ بینید که حق با بنده است !!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۸ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ توسط افشین گلکار نظرات ()

کدام واقعی تریم ؟!

تو که در خیال من زندگی میکنی

یا

من که در خیال تو مرده ام ؟!

.

.

.

تو

بی گمان واقعی ترین خیال منی

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٧ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ توسط افشین گلکار نظرات ()

وفا نکردی و کردم ، خطا ندیدی و دیدم

شکستی و نشکستم ، بُریدی و نبریدم

 

اگر ز خلق ملامت ، و گر ز کرده ندامت

کشیدم از تو کشیدم ، شنیدم از تو شنیدم

 

کی ام ، شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب

ز چشم ناله شکفتم ، به روی شکوه دویدم

 

مرا نصیب غم آمد ، به شادی همه عالم

چرا که از همه عالم ، محبت تو گزیدم

 

چو شمع خنده نکردی ، مگر به روز سیاهم

چو بخت جلوه نکردی ، مگر ز موی سپیدم

 

بجز وفا و عنایت ، نماند در همه عالم

ندامتی که نبردم ، ملامتی که ندیدم

 

نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل

ز دست شکوه گرفتم ، بدوش ناله کشیدم

 

جوانی ام به سمند شتاب میشد و از پی

چو گرد در قدم او ، دویدم و نرسیدم

 

به روی بخت ز دیده ، ز چهر عمر به گردون

گهی چو اشک نشستم ، گهی چو رنگ پریدم

 

وفا نکردی و کردم ، بسر نبردی و بردم

ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟

 

 

ولی داستان عشق و خیانتی که باعث سروده شدن این شعر شد به گوش کمتر
کسی رسیده

مهرداد اوستا در جوانی عاشق دختری شده و
قرار ازدواج میگذارند...


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٦ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط افشین گلکار نظرات ()

سلطه گری را گفتند چه خوری ؟

گفت: گوشت ملت، گفتند:چه نوشی؟ گفت: خون ملت............

گفتند: چه پوشی؟ گفت: پوست ملت، وی را گفتند از
چه راه

 اینها را بدست میاوری؟ گفت: از جهل مردمان! گفتند ازجهل

چگونه نگهداری و مراقبت میکنی؟ گفت در جعبة‌ طلائی
خرافات!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!   --

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۳٠ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ توسط افشین گلکار نظرات ()

خدایا...

کودکان گل فروش را میبینی؟!

مردان خانه به دوش...؟

دخترکان تن فروش...؟

مادران سیاه پوش...؟

محرابهای فرش پوش...؟

روحانی های وطن فروش...؟

پسران کلیه فروش...؟

زبانهای عشق فروش...؟

انسانهای آدم فروش...؟

همه را میبینی؟

میخواهم یک تکه از آسمان را بخرم,

 دیگر زمینت بوی انسانیت و زندگی نمیدهد.

احساس میکنم بد بازی رو باختم...

حواست هست!!؟

من یارت بودم...نه حریفت

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱۸ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط افشین گلکار نظرات ()

بعضی ها ارتفاع دیوار بیشعوریشان آنقدر بلند است که در چهاردیواری آن محصور میشوند.. نه خورشید را میبینند نه انعکاس نور آن را..

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱٢ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ توسط افشین گلکار نظرات ()

 

دو گدا در خیابانی نزدیک واتیکان کنار هم نشسته بودند. یکی صلیب گذاشته

 

بود و دیگری ستاره داوود... مردم زیادی که از آنجا رد می شدند، به هر دو

نگاه می کردند و فقط در کلاه اونی که پشت صلیب نشسته بود پول می

انداختند.

کشیشی از آنجا می گذشت، مدتی ایستاد و دید که مردم فقط به گدایی که صلیب

دارد پول می دهند و هیچ کس به گدای پشت ستاره داوود چیزی نمی دهد. رفت

جلو و گفت: رفیق بیچاره من، متوجه نیستی؟ اینجا مرکز مذهب کاتولیک است.

پس مردم به تو که ستاره داوود گذاشتی پول نمی دهند، به خصوص که درست

نشستی کنار یه گدای دیگری که صلیب دارد. در واقع از روی لجبازی هم که

باشد مردم به اون یکی پول میدهند نه تو.

گدای پشت ستاره داوود بعد از شنیدن حرفهای کشیش رو کرد به گدای پشت صلیب

و گفت: هی "موشه" نگاه کن کی اومده به برادران "گلدشتین*" بازاریابی یاد

بده؟

* مراقب باشید به لجبازی با یکی، سکه تان را در کلاه دیگری نیاندازید، یا

رای تان را در صندوق دیگری نیاندازید!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱٢ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ توسط افشین گلکار نظرات ()

مایکل شوماخر چندین سال متوالی در مسابقات رالی در دنیا اول شد.

وقتی رمز موفقیتش را پرسیدند، در جواب گفت:

تنها رمز موفقیت من این است که زمانی که دیگران ترمز می گیرند، من گاز می دهم...

 (مطالعه کن وقتی که دیگران در خوابند)

 (تصمیم بگیر وقتی که دیگران مرددند)

 (خود را آماده کن وقتی که دیگران درخیال پردازیند)

(شروع کن وقتی که دیگران در حال تعللند)

 (کار کن وقتی که دیگران در حال آرزو کردنند)

 (صرفه جویی کن وقتی که دیگران در حال تلف کردنند)

 (گوش کن وقتی که دیگران در حال صحبت کردنند)

 (لبخند بزن وقتی که دیگران خشمگینند)

 (پافشاری کن وقتی که دیگران در حال رها کردنند)

و در آخر به یاد خدا باش وقتی دیگران از یاد او غافلند

!و در کار های نیک از دیگران پیشی بگیر وقتی همه ترمز می گیرند

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱۱ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ توسط افشین گلکار نظرات ()

این روز ها ؛ همه ناقص الخلقه هستند .

...

هیچ کس دل و دماغ ندارد ... !!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۸ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط افشین گلکار نظرات ()


I always feel happy, you know why?
من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟

Because I don't expect anything from anyone,
برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم،

Expectations always hurt .. Life is short .. So love your life ..
انتظارات همیشه صدمه زننده هستند .. زندگی کوتاه است .. پس به زندگی ات
عشق بورز ..

Be happy .. And keep smiling .. Just Live for yourself and ..
خوشحال باش .. و لبخند بزن .. فقط برای خودت زندگی کن و ..

Befor you speak » Listen
قبل از اینکه صحبت کنی » گوش کن

Befor you write » Think
قبل از اینکه بنویسی » فکر کن

Befor you spend » Earn
قبل از اینکه خرج کنی » درآمد داشته باش

Befor you pray » Forgive
قبل از اینکه دعا کنی » ببخش

Befor you hurt » Feel
قبل از اینکه صدمه بزنی » احساس کن

Befor you hate » Love
قبل از تنفر » عشق بورز
That's Life … Feel it, Live it & Enjoy it.
زندگی این است ... احساسش کن، زندگی کن و لذت ببر

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٩ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ توسط افشین گلکار نظرات ()

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،

و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،

و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،

بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی..............


برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،

از جمله دوستان بد و ناپایدار،

برخی نادوست، و برخی دوستدار

که دست کم یکی در میانشان

بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،

برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،

نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،

که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،

تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی

نه خیلی غیرضروری،

تا در لحظات سخت

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است

همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.



همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی

نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند

چون این کارِ ساده ای است،

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند

و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان که هستی

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی

و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی

و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی

چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد

و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم حیوانی را نوازش کنی

به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی

وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.

چرا که به این طریق

احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.


امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی

هرچند خُرد بوده باشد

و با روئیدنش همراه شوی

تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد..

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی

زیرا در عمل به آن نیازمندی

و برای اینکه سالی یک بار

پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.

فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی

و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی

که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان

باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد


دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم

 

ادامه مطلب یکم حرف های خودمونی! اینبار سنگ ب  سرم خورده حرف هام را آخربار زدمچشمک


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٥ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ توسط افشین گلکار نظرات ()


Design By : Pichak